تبليغاتX
بی واژه

بی واژه

به اسم او و بیاد تو قلم بر دست میگیرم...

به اسم اویی که تو را آفرید و تویی که با لبخندت مرا

با دست نداشته ات مرا...

باهمه وجودت مرا...

مرا...

  مرا آشنا کردی باحقیقت زندگی.."چرا"یی زندگی..عظمت زندگی...او تو را به من نشان داد تا ببینم هرآنچه که تا کنون ندیده بودم...که بفهمم زندگی یعنی....عشق یعنی..محبت یعنی...

دلتنگیهایم را برایت مینویسم...بیادت میسرایم...دوستت دارم وچه بسا خدایت را بیشتر وبیشتر وبیشترکه تورابرایم خواند..تو را نشانم داد...

دوستت میدارم چون او را نشانم دادی در مسیر پرتلاطم زندگی ام...تو را ازخداخواستم و او را ازتو و او را ازخدا وخودم را از خودم از خدا از تو و ازاو...

واو را نیز دوست میدارم چون میدانم او نیز تورا دوست میدارد ومراهم...

فقط خدایت میداند در درونم چه میگذرد...حاج حسین خرازی,نه بگذار همانگونه که همیشه صدایت میزنم بخوانمت...

"داداش حسین"

همه عاشقانه هام رو تقدیم به تو میکنم..نه غصه هام رو...نه دردهام رو..نه اشکهام رو...که عاشقانه هام رو... وازخدای زیبایی ها میخوام که...

دعام کن...

..

پنجشنبه دهم آذر 1390|| 16:31 ز ه ر ا| |

به یاد آر...

سال زلال یقین ویگانگی را به یاد آر...

سال انسان آیینه را،

سالی که عاشقان ِ سرشار به جست وجوی تفسیر تازه "دوست داشتن" از غزل غمزه چشمهایت مدد میجستند...

سالی که غلغله نور از  بام باغچه مهتاب تا پشت پرده سرای زمستان معتدل می رفت.

گفتی که زمزمه نکن،

بلند بلند ترانه بخوان!

گفتمت: ها! نرمه ی آن دو لاله عریان را روزنانی تازه بزن!

...برایم دو گوشواره از خوشه پروین خواهی آورد...

گفتی که آسمان ِ بلند انسان را دو حلقه از علاقه و آشتی می طلبی!

گفتمت: ماه و آفتاب قبول است؟!

خندیدی و دو بالنده سپید از شانه های نیلوفر بسوی سواد روشنایی سینه گشودند و ستاره شدند!

به یاد آر...

سال بلند باران و سال کوچک شادمانی را به یاد آر!

سالی که تمام روزهایش را

تنها

کودکی میتوانست

یکی

یکی

بشمرد و

هرگز به جمعه نرسد...

آن سال ِ سبز ِ باران ریز را به یاد آر!

بیاد آر

و باور کن

که دستهایم را در ازدحام یک شب مشکوک ربوده اند.

درست به همین سادگی

برخیز و شتاب کن !

من میگویم و تو بنویس!

بنویس که تماشای نوازش پرنده از پرنده

زیباست...

بنویس که هلهله ی کودکان از تولد غنچه ای کوچک

بهار آگاهی ست.

بنویس که حلول ستاره از دریچه به رختخواب

مهربانی محض است...

بنویس که زندگی

تعارف نان است و غزل

از پنجره به کوچه ی هفتم.

بنویس،

تو بنویس...!

من دست هایم را....

                                          "سید علی صالحی"

دلنوشت:

به کدام آب غبار اندوهم را شست و شو دهم؟!

کشمکش روزگار اگر گزارد ، امید است لحظه های خوب هم داشته باشیم...

***************************

سنگین از نگفتنم...

         پس این ارغوان را آرامتر فرود آر

             گلویم کودکتر از بوسه های ملاقات است!

                                             سنگین از نگفتنم...

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391|| 23:16 ز ه ر ا| |

بر پیشانی تابوت من نگاه کن! نوشته اند:

- نصرت ترمه را آفرید از کویر، کوچ کرد و میعاد در لجن نهاد و ...

می اندیشم هنوز آیا من مرد غریب این سرزمین نفرین شده ام؟

آیا هنوز ریشه خشک بوته این کشتگاه طاعون زده ام که در آن واقعه داسی خونین در دستی بیرحم از بیخ درو اش کرد؟

آیا من همان مردم. که شب هزارساله تلاش خود را رد انزوای سرد چال عفن دل های هر جایی به امید دیدار خورشید زیج نشست و ...

و صبحگاه به جای خورشید کرکسی را دید که از کران آسمان به کران دیگر پرسه می زند؟

هنوز می اندیشم و باز می اندیشم...

آری من هنوز فرزند شب های تکه زمینی نفرین شده ام!

... و تو ای خواب زده! بیهوده در سراب اشعار سیاه من به دنبال خورشید گمشده خود می گردی

جز گوری تهی و تابوتی قفل شده چیز دیگری نخواهی یافت.

در آن تابوت را مگشای که نفرینی من خواهی شد.

و در آن به جای طلسم مفقودت جسدی را خواهی دید هم شکل و همنام من که در کف دست چپش خطوط ناشناس سردرگمی است که چنبر زده و می لولند.

... و در دست راستش کتابی است که در هر صفحه اش زخم پلیدی به جای گل شعری روییده است.

اگر سینه اش را بشکافی کویر تشنه ای را خواهی یافت که گورستان همه زیبایی های کثیف و عشق های سرطانی است !

... به توام به تو که چون سایه در پی من می دوی !

به کجا می خواهی بروی؟ با من بیا به چهار راهی خواهی رسید که اگر فریاد بزنی از هر چهار طرف جواب خواهی شنید:

- از آن راه...

اما هر یک راه را که انتخاب کنی به دروازه ای خواهی رسید که چند استخوان سینه و چند قلم پا جلوی درش به جای گل و گیاه روییده

کتیبه ای بر قفل آن آویزان است که نام تو بر آن حک شده و جغدی بر سر آن دروازه کنار جغد ماده ای مرده نشسته خنده می کند...

به توام ... به تو ای خواننده

چشمانت را به دست کلمات جذامی بیرحم اشعار سیاه من مسپار که در آن اگر روزنه ای پیدا شود درمان نیست !

دردی است که تمام زندگی ات را برای پنهان کردن آن هدر کرده ای !

اینجا برای تو خواب زده ای که سال ها پیش از تولدت زندگی را به پایان رسانده ای هدیه ای به ودیعه نگذاشته اند، نه تنها برای تو ، حتی برای مردمان بی پیغمبری که به کتابی نیازمندند و برای دیگر جهنم نشینان بی گناه...

... من برای تو ای خواننده جز طلسم سیاه بختی و یاس هدیه ای همراه نیاورده ام !

اما اگر تو به جهنم می روی

اشعار مرا هم با خود ببر

"نصرت رحمانی"

پانوشت:

حمید جلیلوند زیبا و دلنشین می خوانی...

از اینجا دانلود کنید

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391|| 0:20 ز ه ر ا| |

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم      پاسخم گو ،به نگاهی که زبان من و توست

هرچه هستی باش

اما کاش...

نه

جز اینم آرزویی نیست، هرچه هستی باش

اما

            باش


دلنوشت1:

شوق فناست یا عطش وصل؟هرچه هست    چون آب بر حرارت آهن نشستن است


دلنوشت 2:

چه بی تابانه میخواهمت ، ای دوریت آزمون ِ تلخ ِ زنده بگوری


دلنوشت 3:

خانه ام دشت وسیع..آسمانم آبیست...

چشم من بر راه است ، نفس سبز تو را میپاید..

زندگی حق منست..

تو به دستان خدا بسپارش!


دلنوشت 4:

ای سایه صبر کن که برآید بکام تو    آن آرزو که در دل امیدوار توست


زهرانوشت:

فقط خدا میدونه که چقدر....

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391|| 19:53 ز ه ر ا| |

اینجا کسی است پنهان دامان من گرفته

خود را سپس کشیده پیشان من گرفته

اینجا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان

باغی به من نموده ایوان من گرفته

اینجا کسی است پنهان همچون خیال در دل

... اما فروغ رویش ارکان من گرفته

چون گلشکر من و او در همدگر سرشته

من خوی او گرفته او آن من گرفته

******************************
دل گزیده:

چه زیبا میشود

باران که به شیشه ات کوبید

عطر خاک که از پنجره ات آمد

سرت خم شود به روی شانه اش

دستت حلقه شود به دور بازویش

به سینه کشی بوی ساده ی خاک را

به دلت اعتراف کنی که رسید آن  خوشبختی مجهول

زل بزنی به جاده ی خیس

بروی تا هرجا که دلتان پای هم است

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391|| 12:27 ز ه ر ا| |

این روزها با خودم درگیرم، با ذهنم ،فکرم...دلم...

انگار دچار  رکود شدم،توی آینه به چشمام زل میزنم اما..

پیدا نمیکنم اون چیزی رو که دنبالشم.

حال روزا وشبام معلوم نیست.آرزومه ،یعنی واقعا آرزومه بشینم 2 کلمه مرد ومردونه بات حرف بزنم ای غیاث المستغیثین

هر روز که یه روز به عمرم اضافه میشه میفهمم چقدر زندگی پرپیچ و خم و عجیبه

در عین سادگی اش خیلی سخته...

میخوام همه اون کاغذایی که پیشمه رو پست کنم واست..آدرست کجاس؟؟

قابل بدون آدرستو بده..

بخدا خستم...

خیلی

خیلی

خیلی

دوست دارم داد بزنم اما حتی رمق داد زدنم ندارم...

نمیدنم اما شاید سکوت بهترین کار باشه...

............

....................

..........................

مبدونم آخر از این پر حرفی و بی حرفی غمبات میگیرم.میخوام گریه کنم اما..حتی دیگه از گریه کردنم خستم..


کاش میفهمیدم دوای دردم چیه!!!

اما امان از این فهم...که گاهی آدمو به سخره میگیره..

يعنی می‌شود يک شب خوابيد و
صبح از راديو شنيد
باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست
اگر خواست از جامهْ‌خوابِ زن و عطر آينه بگذرد!؟ سیدعلی صالحی

نه سید...کار ما ازاین حرفا گذشته!یعنی میشه یه شب خوابید و صبح از رادیو...

نه دیگه صبحی نباشه!!یعنی میشه؟؟

نوشتن برام دشوار شده..پرشدم از درد، حرف، ابهام ،سوال، فکر ،کنایه، چشمایی که به لب هام زل زده...

ازم چی میخواد بشنوه...چی دارم بگم؟؟مگه توان حرف زدن در من هست؟؟

نیست

نیست

نیست

بخدا نیست...

دارد دیر می شود
من مزاحمِ پچ پچِ مرگ ام،
به همین دلیل سکوت نخواهم کرد.
روزگارِ خوبی نیست!
در طولِ راه
... فرزانگانِ گریبان دریده ای دیده ام
که رو به دیوار
داناییِ خویش را انکار می کردند.
یعنی انتهای آن همه کرانه،
گریختن به کمین گاهِ گریه هاست؟

.......................

دست خودم نیست...هیچکی حال منو نمیفهمه حتی اونایی که بم میگن من میفهمم چی میگی !!

نه تو هم نمیفهمی...هیچکی نمیفهمه

هیچکی

هیچکی

هیچکی

بخدا هیچکی

هِه! مرا نمی‌شناسدمرگ يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند! حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا تا تو دوباره بازآيی من هم دوباره عاشق خواهم شد! سید علی صالحی

نه سید بزار بیاد،دنبال نخودسیاه میفرستیش؟؟خوبم میشناسه خیلی خوب!!این بیم ساده آشنا هوا رو پر از صداش کرده...

زهرا نوشت:

میترسم

بخدا میترسم...

کمکم کن...


دلنوشت:

خودَم را نمی دانَم , اما
تو را دوست دارَم

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391|| 0:37 ز ه ر ا| |

خدایا ...

هرگاه از خود می پرسم که من کیستم؟!

لطف بی کران و مهربانی بی انتهای تو به یادم می آید.

می دانم مرا آفریدی تا در کاخ پادشاهیت ،در عرش خدایی ات همراه و همنشین تو باشم.

حرف هایت را به من بگویی و اسرار نهانت را در گوش جانم زمزمه کنی ،

اما ...

این من بودم که خودم را از درگاهت دور کردم و آنقدر از تو فاصله گرفتم که در زمین و بین زمینیان گم شدم و دیگر صدایت را نشنیدم.

اما همیشه تو گمشده ام بودی.

 از ازل صدایت می زدم ،برایت میگریستم و در بیداری ،خواب تو را میدیدم.

از فرط ندامت روی آن نداشتم که به درگاهت باز آیم چه رسد به اینکه بخواهی مرا ببخشی.

همیشه در دل میگفتم: الهی مرا چه روی نگریستن در عطوفت بی کران نگاه تو..

اما ...

تو اسرار توبه را بمن آموختی و باز برای هزارمین بار،عشق با شکوهت را بمن ثابت کردی..

خدایا دوستت دارم...دوستم بدار

دل نوشت:

 وافریاد از عشق ،وافریادا ...کارم به یکی طرفه نگار افتادا

 گردادِ من شکسته دادا،دادا...ورنه من وعشق هرچه بادا ،بادا


زهرا نوشت:

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام...درهر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا...

یکشنبه سوم اردیبهشت 1391|| 21:18 ز ه ر ا| |

می خواهم با تو سخن بگویم

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم

میخواهم ، هرچه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم میشود

شعرهایم ناتمام مانده اند... اسیر دلتنگی شده ام من

و خواب مرا به رویای با تو بودن میرساند

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود

اما..

غصه ای نخواهم خورد..اشک هایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد.

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل میکنم..

بهار از راه رسیده و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده سرنوشت می اندیشیم...

دلنوشت:

دیگر چیزی نمیگویم..

راست میگویند،

سکوت سرشار از ناگفته هاست،

و من چه ناگفته ها نیز از چشمانِ تو خوانده ام..

پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391|| 16:51 ز ه ر ا| |

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

رفییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییق

موووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووولا

   عاشقتمممممممممممممممممممممممممممممممم

                                                                            همین

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391|| 23:57 ز ه ر ا| |

نفس نفس به درونت بکش هوایم را

و پر کن از نفست ذره ذره هایم را


نسیم باش و به بازی بگیر چون پر قو

شبانه ، گیسوی بر شانه ها رهایم را


اگر همیشه مرا بیم سرنگون شدن است

تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را


زنی به میل خودت آفریده ای از من

خودت به هم زده ای نظم آشیانم را


فرشتگان مقرب هنوز حیرانند

تورا به سجده در آیند یا خدایم را


من اختراع توام ، ثبت کن مرا که خدا

کنار رفت و پذیرفت ادعایم را


به اسم شهر تو تغییر می دهد یک روز

شناسنامه من ، اسم روستایم را


شغال های بیابان تمام شب تا صبح

مدام زوزه کشیدند رد پایم را


برای آن که بدانند من ازآن توام

به بوسه مهر بزن بین شانه هایم را


     پانته آ صفایی بروجنی

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391|| 2:21 ز ه ر ا| |

Design By : Mihantheme